
http://rapidshare.com/files/158952700/Brokeback.Mountain.DVDRip_XviD.part01.rar
http://rapidshare.com/files/158963910/Brokeback.Mountain.DVDRip_XviD.part02.rar
http://rapidshare.com/files/158975533/Brokeback.Mountain.DVDRip_XviD.part03.rar
http://rapidshare.com/files/158987592/Brokeback.Mountain.DVDRip_XviD.part04.rar
http://rapidshare.com/files/159000533/Brokeback.Mountain.DVDRip_XviD.part05.rar
http://rapidshare.com/files/159014982/Brokeback.Mountain.DVDRip_XviD.part06.rar
http://rapidshare.com/files/159029238/Brokeback.Mountain.DVDRip_XviD.part07.rar
http://rapidshare.com/files/159043871/Brokeback.Mountain.DVDRip_XviD.part08.rar
http://rapidshare.com/files/159059482/Brokeback.Mountain.DVDRip_XviD.part09.rar
http://rapidshare.com/files/159078750/Brokeback.Mountain.DVDRip_XviD.part10.rar
http://rapidshare.com/files/159097743/Brokeback.Mountain.DVDRip_XviD.part11.rar
http://rapidshare.com/files/159111660/Brokeback.Mountain.DVDRip_XviD.part12.rar
http://rapidshare.com/files/159124735/Brokeback.Mountain.DVDRip_XviD.part13.rar
http://rapidshare.com/files/159138132/Brokeback.Mountain.DVDRip_XviD.part14.rar
http://rapidshare.com/files/159143376/Brokeback.Mountain.DVDRip_XviD.part15.rar
Thursday, September 10, 2009
Brokeback Mountain
Posted by
مداد
0
comments
at
2:36 PM
Between Love And Goodbye
http://rapidshare.com/files/233738606/Between.Love.And.Goodbye.2008.mk.part1.rar
http://rapidshare.com/files/233738629/Between.Love.And.Goodbye.2008.mk.part2.rar
http://rapidshare.com/files/233738344/Between.Love.And.Goodbye.2008.mk.part3.rar
http://rapidshare.com/files/233738457/Between.Love.And.Goodbye.2008.mk.part4.rar
http://rapidshare.com/files/233738480/Between.Love.And.Goodbye.2008.mk.part5.rar
http://rapidshare.com/files/233738489/Between.Love.And.Goodbye.2008.mk.part6.rar
http://rapidshare.com/files/233738421/Between.Love.And.Goodbye.2008.mk.part7.rar
http://rapidshare.com/files/233737990/Between.Love.And.Goodbye.2008.mk.part8.rar
Posted by
مداد
0
comments
at
2:02 PM
Thursday, January 22, 2009
واقعا ما مریض هستیم؟
شاید هم باورشون همین ها بود
======================
مادرم می گفت تو مغزت خرابه
چرا به فکر دختر نیستی ها ؟
======================
پدرم می رفت باهاش حرف می زند
که پسرم بد هستش باهاش نگرد
======================
بچه های محل مزاحم تلفنم می شدن
می گفتن خوب باهم حال می کنین ها
======================
بهترین دوستم می گفت مگه میشه
پسر عاشق پسر بشه امکان نداره
======================
داییم می گفت این مملکت جاش نیست
دست دوست پسرت رو بگیری بگردی
======================
مادرش می گفت شما چه رابطه ای
با هم دیگه دارین اینو معلوم کنین
======================
داییش می گفت نمی گم ما هم داشتیم
از این رفیق بازیا ولی نه اینقد دیگه
======================
داداش کوچیکش می گفت موندم
تو رابطه شما دو تا خیلی فابه همین
======================
دوستای قدیمی می گفتن ای ول ای ول
خوب تیکه ای بلند کردی محشره انصافا
======================
خودش می گفت تا مرگ با هم هستیم
من هم که تا مرگ باهاش بودم و بودم
======================
بعدا فهمیدم دوستم راست می گفت
مگه میشه پسر عاشق پسر باشه
======================
آخه قهرمان کوچیک قصه من
عاشق یه دختر خوب شده بود
======================
الان می فهمم که همه راست می گفتن امکان نداره چنین مسئله ای و واقعا
پس......هیچی به هیچی
فقط باختم همه چیز رو

Posted by
مداد
0
comments
at
3:46 PM
Thursday, January 8, 2009
چند صد سال به اندزه چند ثانیه
و جزو سخت ترین بحث هامون بود
موضوع این بود که مواظب دوستی هاش باشه
نه موضوع حسادت نه
بلکه در انتخاب دوست اغلب نمی تونست خوب درک کنه و فقط از روی احساسات و یک سری پارامترهای غیر معمول افراد رو انتخاب می کرد
و حتی می تونم بگم انتخاب می شد و انتخاب نمی کرد و الان هم اون شکلی عمل می کنه
شبش شدید بحث کردیم که یا باید تصمیم کلی بگیری و یا اینکه
من شخصا نمی تونم ادامه بدم
تو این دوره چند صد ساله که با هم بودیم
چنذین هزار بار تصمیم گرفتم و هشدار دادم که اینبار
در رابطم باهاش تجدید نظر می کنم
ولی هر بار این من بودم که مریضش می شدم و دوباره می تونست تمام پست کاری هاش رو با نقطه ضعف من به خود من بقبولونه
اون شب هم قرار شد دیگه با هیچ کی نباشه
چرا؟
چون من می خواستمش, بودم
چون من همیشه تنهاش بودم
چون همیشه من باهاش بودم
چون همیشه من براش بودم
چون همیشه من قاغاش بودم ( به من می گت قاغا )
چون همیشه ی خدا بودم
گفت آره ....حق با تو هستش
دیگه با هر کس و ناکسی دوست نمی شم.....
ساعت باز مثل همیشه
از خیلی گذشته بود
از پشت من رو بغل کرده بود
البته الان می فهمم بازی بغل کردن رو خوب بازی می کرد
بازی دوست داشتن رو
بازی لبخنذ زدن
بازی عاشق شدن
بازی با من بودن
باری خوب بودن
بازی با وفا بودن
بازی صادق بودن
بازی بوسیدن
و
بازی قاغا بودن و با من بودن رو
خوب بازی می کرد.
وقتی با هم بودیم
دنیا که سهله
دنیا ماله من میشد
ولی بیش از چند ثانیه طول نکشید این چند صد سال
نتونست برای من بیش از این بازی کنه
از پشت بغلم کرده بود
گفت:یک چیزی بگم ناراحت نمی شی
گفتم: نه بگو
گفت:می دونی تو مریضی
ناراحت نشدم اصلا
چون الان هم ناراحت نیستم
فقط و فقط شونه هام لرزید
و شروع کردم به گریه کردن
بعدها فهمیدم که نه راست می گفت نمی ارزید این همه مریضش باشم
نمی ارزید این همه فداش بشم
نمی ارزید ...نمی ارزیذپد
نمی ارزید
........
بعد اون همه سال برگرده بگه تو مریضی

Posted by
مداد
0
comments
at
10:00 AM
Thursday, January 1, 2009
من نوشت
تو عزیزی تو بلایی تو نوای عشقی
تو کجایی تو کجایی تو کجایی
تو همه نور امیدی
تو همه قاصد عشقی
تو همه دل و نوایی
تو همه دور و نزدیکی
تو صدای عشقی
تو کجایی
تو کجایی
تو کجایی
ای همه بلای این تن
ای همه صدای خلوت
ای همه وجود عادت
ای همه تنهای تنهام
ای همه از برم دور
تو کجایی توکجایی تو کجایی
خیلی سخته باور اینکه صداتو هم نمی شنوم
خیلی برام درد آوره....که نمی تونم باور کنم که نیستی
تو کجایی
تو کجایی
تو کجایی
سکون عشق را قبلا هرگز نشنیده بودم
آمدم.....
تنها......
اینجا خیلی دور است
.......
کاش باز هم بودنت را درک می کردم
کاش باز هم دست در دست هم در کوچه های خلوت حسادت قدم می زدیم
کاش دوباره زیر لحاف آرزوهای مان دردهایمان را نجوا می کردیم
کاش چشمانت را دوباره بر روی آ سمان ابری دلم بکشی
کاش باز هم سردی هوا را با هم به طبیعت گرم تبدیل کنیم
کاش دوباره باهم فقط من و تو
یعنی من و تو
با هم
بودیم
کاش فعل حال را باز هم با هم صرف کنیم
تنهایم عزیز آنقدر که برای گریه کردن دنبال مکانی دنج و آرام نمی گردم
بلکه............
کافیست فکر تو را بکنم
و کافیست به گرمی دستهایت بیاندیشم
عزیز خیلی دوستت دارم
================================
در لابلای خاطرات تلخ تنهایی این نوشته را پیدا کردم....مربوط به سه سال پیش هستش و بخاطر دوستی که هفت سال با هم زندگی کردیم
================================
Posted by
مداد
0
comments
at
2:06 AM
Saturday, December 20, 2008
Hard Talk About G.A.Y.S,part 1
موضوع برنامه در رابطه با همجنسگرا ها بود
و سر آغاز بحث از پایان نامه دکتری در آمریکا بود که ادعا کرده
همجنسگرایی به هیچ عنوان یک پدیده ژنتیکی نیست
بلکه رقتاری است از بازتاب محیط و خانواده بر روحیات فرد
که همین ادعا همجنسگرایان آمریکایی را به خشم آورده
و موضوع با همین محوریت آغاز شد
مهمانان برنامه از راست به چپ
خانم سیهان:ترنس سکشوال
زکریا بیاز:استاد الهیات
مجری برنامه
دکتر عارف:روان شناس
اکشان:ترنس سکشوال
و به صورت تلفنی
آمنه:نویسنده و روزنامه نگار
بوسه:رئیس انجمن دگرجنس گرایان ترکیه
همجنسگرایان و موازی با اعتقادات دکتر آمریکایی
شروع به بحث کرد و حتی با تابو نشان دادن روابط همجنسگرایان
موجب اعتراض رئیس انجمن شد و بعد از آن با محافظه کاری خاصی
نسبت به ادامه مدیریت برنامه اقدام کرد
بوسه به عنوان رئیس انجمن با ایراد سخنانی کاملا کلیشه ای
و قراردادی فقط در گفتارهایش خواستار شناساندن حق ضایع شده این اقلیت جنسی بود
که این مسائل چه ربطی به دین و اسلام دارد
چرا نمی توانیم بین این دو فاصله ایجاد کنیم
که استاد الهیات هم با بیان این نکته که به هیچ وجه
نمی خواهد با کسی بحث کند و فقط در اینجا به عنوان کسی
که می تواند موضوع را از لحاظ مذهبی حلاجی کند
حضور دارد و نه بیشتر و ادامه داد که ادعا می شود
همجنسگرایی موضوع ژنتیکی هست و فرد زمانی که در شکم مادر
شکل می گیرد همین بعد روحی و شخصیتی او هم در حال شکل گیری است
وی بیانگر شد اولین بار در طی تاریخ قوم لوط چنین روابطی با همداشتد
که در خود قرآن هم به آن اشاره شده که خدا می فرماید شما اولین قومی هستید که
که چنین رفتاری از خود نشان می دهید و این خلاف دین اسلام است
و ادامه ماجرای قوم لوط
استاد الهییات با بیا ن این نکته که قبل از این قوم هم اقوام دیگری بودند و انسان های
زیادی می زیستند پس چرا این عادت از قوم لوط شروع شد
به ادعای خود ثابت می کند که این یک پدیده ژنتیکی نمی باشد
که این موضوع را زیر ذره بین برده است و با افراد همجنسگرای بیشماری
ارتباط دارد و در معالجه آنها سهم بزرگی داشته
صحبت خود را این چنین آغاز کرد که به هیچ عنوان نمی خواهد با دو ترنس سکشوال مهمان در برنامه
بحثی داشته باشد و فقط برای بیان مسائلی با تلفن به برنامه وصل شده است
که این حرف اعتراض شدید سیهان را در برداشت که گقت
من فقط بخاطر حضور شما در این برنامه خودم را آماده کرده بودم که شما را قانه کنم که در اشتباهید
که دوباره نویسنده اسلامه با تاکید بر این مسئله که نمی خواهد با این فرد حرف بزند
ادامه داد در تحقیقاتی که در طی این 5 سال انجام داده
پرونده های بسیار وحشتناکی را مورد بررسی قرار داده
و به این نتیجه رسیده که اکثرا بخاطر مسائل خانوادگی افراد همجسگرا می شوند
و کلا تاثیر محیط بر فرد می باشد و نه بیش
حتی موردی را عنوان کرد که پسر با دیدن اینکه پدرش مادرش را اذیت می کند
و در کودکی تصمیم می گیرد که پسر نشود و دختر باشد و همین هم باعث می شود
که همجنسگرا باشد
گقت که این یک مورد دلیلی بر این نمی شود که همه همجنسگرا ها بخاطر داشتن مشکلات خانوادگی
چنین رابطه یا رفتاری برگزیده باشند وچنین چیزی را نمی توان به همه تعمیم داد
و حتی اینکه کسی از همجسنگرا بودن کنار بکشد هم حرفی کاملا غیر منطقی می باشد
و ادامه داد که این افراد دو گروه هستد
افرادی که از این نوع روابط راضی هستند که به هیچ وجه موافق به برگشت نیستند
و افرادی که از این وضع ناراضی هستند و می خواهند برگردند به حالت دگرجنسگرایی
که این خود نیز بسیار سخت و حتی محال می باشد
استاد الهیات هم با بیان این نکته که نوع محیط بسیار بسیار تاثیر در چنین روابطی دارد
با بیان این مورد که سالها پیش در آفریقا میمون ها به روستایی حمله می کنند و همه چیز را غارت می کنند
و در این بین نوزاد پسری را نیز با خود می برند و بزرگ می کنند بعد از 10 سال نوزاد بزرگ شده
و توسط پلیس پیدا می شود ولی کاملا رفتار میمون ها را به خود گرفته و کاملا حرکات وحشیانه داشته است
زبانش دراز شده بود
چهار دست و پا راه می رفت
جیغ می زد
و
یک میمون انسان نما
و با بیان این مطلب عنوان کرد که این افراد هم بخاطر قرار گرفتن در محیطی که مناسبشان نیست
هورمون هایشان تغییر پیدا می کند و به طرف جنس موافق سوق پیدا می کنند
========================================
قسمت اول رو اینجا تموم می کنم
و در قسمت بعدی مصاحبه ای که با یک همجنسگرا انجام شده در همین برنامه رو
براتون آماده می کنم
-------------------------------------------------------------
و در رابطه با مطلب بالایی هر طور که ضبط کردم برنامه رو همون طور هم اینجا نوشتم
قضاوت با خودتون
============================
آدرس اینترنتی نویسنده :www.eminesenlikoglu.org
--------------------------------------------------------
آدرس اینترنتی اتحادیه همجنسگرایان که سیهان هم در آن عضو ارشد می باشد:www.lambdaistanbul.org
------------------------------------------------------------
آدرس اینترنتی استاد الهیات:www.zekeriyabeyaz.com.tr
Posted by
مداد
0
comments
at
3:45 AM
Monday, December 15, 2008
انگشتر و هویت
هوا تقریبا داشت تاریک می شد
وکمی هم سردی روزگار احساس می شد
خلاصه خیابون رو رد شدم
و
اومدم اینطرف خیابون
با تفکراتم طبق معمول ور می رفتم
دو سه تا تاکسی اومدن و رد شدن
یک لحظه به خودم اومدم که همه دارن رد میشن من تو گذشته ای با نام "تو" هنوز موندم
تویی که الان خیلی وقته از من گذشتی
با چراغ تاکسی کمی رفتم عقب تر
نیگر داشت
عقب واسه یک نفر جا بود نشستم
و دستم روگذاشتم رو پشتی صندلی جلو
و خیره شده بودم به نور چراغ برق های خیابون که رو انگشترم جا خوش می کردن و با گذر ماشین تموم می شدن
و دوباره شروع می شدن
که یهو متوجه شدم دو نفر بغل من
که خانوم آقای جوانی بودن با هم پچ پچ می کنن
و خانومه گفت ....ببین این هم انگشترش رو .....تو انگشت شستش انداخته
و مرد جوون هم برگشت گفت
آره همه جا هستن
Posted by
مداد
0
comments
at
11:56 AM
Sunday, November 30, 2008
اینترنت اعتماد آری یا نه؟

Posted by
مداد
at
12:05 PM
Saturday, November 29, 2008
اینترنت اعتماد آری یا نه؟
مبحث اینترنت و اینکه از روز ورودش به صفحه مانیتورهای ایرانی تا چه حد تونسته مثبت باشد جنبه های بسیاری برای بحث دارد.برخی برای استفاده از انواع اطلاع رسانی و خبر رسانی استفاده می کنند
برخی از اینترنت به عنوان مرجع مطالعاتی استفاده می کنند
برخی به عنوان فروشگاه و حرفه ای تر گفته باشیم محل داد و ستد و بازرگانی
و
.
.
.
..............
بالاخره آنهایی که فقط به اینترنت برای گذران وقت پناه می آورند و بیشتر در فکر این می باشند که از اینترنت به عنوان محل و وسیله ای برای بازی و تفریح وتخلیه کمپرس های درونی میباشد استفاده کنند.
که در این بین باز افرادی با دسته بندی های مختلف داریم افرادی که عشق و معبود واقعی خود را در این صفحات جستجو می کنند
و افرادی که آماده اند تا به این گونه آدمها سرویس دهند و به خاطر رسیدن به اهداف شوم خود می توانند نقش فرهاد...مجنون.....لیلی......ویس.....رامین و حتی رستم را به خوبی بازی کنند.....وپس از آن موقعیت بسیار خوبی برای شکارچیان اینترنتی بوجود می آید.
که بالاترین آنها سواستفاده های جنسی و وارد کردن ضربه های روحی غیرقابل جبران به افرادی است که عشق خود را در سایت ها و مسنجر ها می خواهند پیدا کنند
ادامه دارد

Posted by
مداد
at
12:29 AM
Tuesday, November 25, 2008
قلک دل
نعیم رضایی پسری بود که در خانواده ای یه بهتر بگم در طایفه ای جنجالی به این دنیا ….
مثل همه بدون مشورت آمد…و روزی هم بدون گریه خواهد رفت
اون موقع قدی نسبت به بقیه کوتاه ترو موهایی مجعد داشت و دلی و افکاری خیلی متفاوت.
مثل خیلی ها آرزوی زیادی نداشت از بچگی به مسافرت و حشرات علاقه ی فراوانی داشت که با بزرگ شدن آقا رضایی قصه ی ما مسافرت جاشو رو داد به ترک وطن وحشرات هم جاشونو با حیوانات عوض کردن….اکثرا دوست داشت در حالی که معلوم نباشه در وسط دایره باشه
….و این هم گاهی اوقات مشکل ساز می شد…سال اول نظری یاهمون متوسطه بود.زیاد غریبی می کرد …همه چیز براش تازگی داشت درس ,مدرسه,معلم,یا نه؟!!دبیر ها….حتی نعیم خان قصه سیاهی های ما…..اگر از نعیم در رابطه با خودش می پرسیدی می گفت: فردی احساسی که زیاد به پوشش اهمیت نمیده,بی نظم,ضد کلیشه و خیلی شلخته ولی خیلی راحت می تونست ارتباط برقرار کنه… ابن هم به ذاتش ربط داشت…قیافشم زیاد خوشگل نبود نه اصلا نبود….حتی تا دوم راهنمایی که که اتفاقا اوج ه خوشگلیش بود از بزرگ بودن بینیش رنج می برد…حالا اون اوجش بود…
افتاد تو کلاسه طبقه ی پایین یا همون هم کف…کلاس پر از دانش آموز ….. یکی میاد……… یکی میره….. آقا دوست من تو اون کلاس ه … معاون و مدیر هم با طعنه میگن :پسر اینجا ایتدایی و راهنمایی نیست ….خلاصه همه میشینن سر جا ها شون….جاها معلوم میشه
…. میشه گفت جزو بهترین کلاس از نظر بدترین کلاسها بود
……نعیم یه چشمی تو کلاس می چرخونه …..دو سه نفری از کلاس نظرش رو جلب می کنن …که یکیش از همه بالاتره…..الان یادش نیست آخه خیلی پیر شده
….الان یادش نیست که چطور واسه اولین بار
……خواست با اون پسر دوست بشه
…ولی تونست تو همون دو سه روز اول… یه چیزایی بفهمونه تو این جور مواقع خیلی لجباز یوده و هست …..اگه می خواست هدفش رو عملی میکرد ….همیشه تو راه خونه بعد مدرسه مسیرو یه جوری انتخاب می کرد که حداقلش یه ینج دقیقه ای با کامیار قدم بزنه
… کامیار پسری نسبت به نعیم قد بلند …سیاه چرده…..دندون های سفید ….وپسری زرنگ و مودب ….با لباس هایی منظم و اتو شده … نعیم کل مدرسه رو شاید برای زنگ تفریح ها می رفت تا با کامیار باشه و بعد از تعطیلی مدرسه هم پنج شیش دقیقه ای با هم باشن
……..یک روز داشتن با هم همین مسیر ینج تا ده دقیقه ای رو می رفتن که یهو کامیار گفت:آسمون نیگا…..و یه پرنده رو به نعیم نشون داد….اولین بار ندید
…. و کامیار دستشو گذاشت رو شونه نعیم
….و نعیم دیگه نخواست که ببینه …و هی می پرسید………کو؟
کوکامیار؟
….و کامیار هم با هر بار نشون دادنه پرنده ی بدبختیهای نعیم….فشاری مبنی بر تایید و تاکید پرنده به شانه ی نعیم می داد و نعیم هنوز اون صداقت رو از دست های نرم کامیار به یاد داره……بعد از چند بار, دیگه پرنده رفته بود و خود به خود کامیارو نعیم جدا جدا به راه خود ادامه می دادن…..تا اینکه به مسیر سرویسشون برسن و برن خونشون…
راستی اینو بگم
...آخه قصه یه جورایی به "بن بست" هدایت شبیه
خلاصه کم کم نعیم احساس گرمی و حس گرفتن از هم کلاسی رو شروع و لمس می کرد …..
ولی نمی دونست چیه ؟…
یا هرچیه اسمش.... شبیه تنهایی
…نعیم فکرش همیشه تو این بود که یه هدیه ای به کامیار بده …آخه نمی دونست چیکار می کنه
….اصلا این حس چیه....
خودش هم مثل تمامه عمرش عذاب می کشید
…..اون روز ها نمی دونست که همیشه باید این طوری باشه…..ولی الان می دونه …..آره می گفتم…..می خواست یه هدیه ای بده ….و از یه طرف هم پوله زیادی نداشت…خلاصه تصمیم گرفت اسم کامیارو رو یه چیزی حک کنه و بهش بده ….اما رو چی؟….اخه گفتم نعیم هم شلخته بود و هم خیلی بی سلیقه و زمخت از لحاظ خلاقیت …خلاصه یه سکه ی خارجی پیدا کرد و اونو فقط سه روز کوبید تا نوشته های اصلیش از بین بره……وبعد سه روز هم شروع کرد دو طرف سکه با دلش نوشت خودش هم باور نمی کرد.....یک نفر باعث بشه تو دو سه هفته نعیم این بشه.... ….چنان با ظرافت کار می کرد ….یواش یواش با دلش می نوشت خلاصه کارو تو عصر یه بنج شنبه تموم کرد…..و با ولع خاصی منتظر شنبه بود.
شنبه اومد…..خودش از خواب بیدار شده بود..آخه همیشه بیدارش می کردند…گاهی می پرسید چه اتفاقی افتاده؟…چرا اینطوری میشم من؟……
رفت و رسید به مدرسه….
کامیار نیومده بود…با خودش می گفت میاد حتما میاد….
زنگ دوم هم تموم شد ولی باز نیومد…رفت سراغ معاون
..آقا...کامیار نیومده ؟!....بغضش ترکید …شروع کرد به گریه کردن …انگار می دونست چی شده …معاون با یه حالت دو پهلو با یه ریشخند همیشگی جامعه...گفت:سرباز کوچولو اون دیگه نمیاد……….هیچ یک از کامیار ها ….میثم ها…علی ها...و خیلی ها نیومدن…..الان سالها می گذره…و هنوز اون سکه داخل قلک دل نعیم ماست….کامیار مریض شد ….و نیومد و مدرسشو هم عوض کردند
و بعد یه مدتی از شهر نعیم رفتند…..بعد ها نعیم فهمید اینارو.....و اینکه کامیار از لحاظ روحی مریض شده بود…نعیم اون روزا عاشق بودنش و نمی فهمید ….افسرده بودنش هم مثل همیشه سخت عذابش می داد ولی نمی دونست که چیه دلیل این افسردگی ویا به قول صادق چه اتفاقی افتاده……آره نعیم اون سکه رو داره…..و کامیار ها هم یا سالم یا مریض
….. مریض می کنند نعیم هارو….
الان نعیم…… دیگه نمی خواد برگرده به اون روزها ..آخه سخته………
علی ها.....حسن ها.....فرزین ها......رضا ها......حمید ها......میثم ها......همه و همه در دل نعیم ها سکه ای دارند....ولی
مرگ آسان است,خاک سرد است ...تنهایش مگذارید
Posted by
مداد
at
3:09 AM

